کسی امشب سراغ این دل تنها نمی آید
نمی دانم چرا چشمی بسوی ما نمی آید
دوباره دفتراست وخلوت و فانوس وتنهایی
وغیرازشعراشک از دیده ی تنها نمی آید
گرفتارم ,قفس آلوده ام ,دلتنگ ودلتنگم
رهایی نیست چون صیاد بی پروا نمی آید
رسیده جان به لب در حسرت دیدارچشمانش
نمی دانم که اومی آید امشب یا نمی آید
چراغ هستی ام درخانه ی غم می زند سو سو
غروب آخرینم آمد واما نمی آید
تمام زندگی زیباست اما هر چه من دیدم
به غیرازروی او در چشم من زیبا نمی آید
بگو با یار امشب,ای غزل در نقطه پایان
که آن آرامش ناب دلم آیا نمی آید
شعر از من نیست
